اوایل جنگ بود ؛ آمده بودند که برای جبهه و دفاع از وطن نیرو جذب کنند . تعدادی نیرو از طبر داوطلب شده بودند . من و حسین علی محمدپور هم داوطلب رفتن به جبهه شدیم . هردو آنقدر جثه کوچکی داشتیم که ما را بچه بدانند و مانع رفتنمان شوند . یک اتوبوس برای بردن نیروها به طبر آمده بود . ما را سوار اتوبوس نکردند . از غروب آفتاب گذشته بود . هوا تاریک شده بود . من و حسین هرچه التماس کردیم فایده نداشت . گفتند انشاء الله دفعه بعد . من و حسین قانع نشدیم . قبل از حرکت اتوبوس تصمیم گرفتیم خارج از ده برویم و جلو اتوبوس بایستیم شاید ما را ببرند . با همه جثه ریزی که داشتیم سرعت بالایی در دویدن داشتیم . با تمام سرعت حرکت کردیم و رفتیم . اتوبوس که به ما رسید ما به دهانه گوخنه رسیده بودیم . شب شده بود و هوا تاریک . اتوبوس کنار ما نگه داشت . نقشه ما گرفت و به خاطر تاریکی هوا مجبور شدند ما را سوار اتوبوس کردند .

به بجنورد رفتیم . مرکز بسیج تو خیابانی که الآن به خیابان بسیج معروف است بود . سردار حسن قربانی که هم خودشان و هم پدر خانمش همسایه قدیم پدربزرگم حاجی اسماعیل بود را خیلی زیاد می شناختم  آن موقع پدرم با پدربزرگم در یک حیاط زندگی می کردند . خاطره های فراوانی از شهید قربانی دارم ولی با شهید علی اصغر مهری برای اولین  در بسیج بجنورد آشنا شدم .

سردار قربانی که آن موقع به حسن پاسدار معروف بود با دیدن ما خندید و گفت شما اینجا چکار می کنید ؟ گفتم : " آمدیم برویم جبهه " . خندید و گفت: " برای شما هنوز زود است ". نمی خواستیم قبول کنیم . اصرار و التماس می کردیم که ما را بپذیرند. آنها هم برای اینکه دل ما را نشکنند گفتند خوب حالا چند روز اینجا باشید تا ببینم چه می شود . 

داخل محوطه بسیج برای تمرین های نظامی موانع ساخته بودند . از فردا صبح دستور داده شد که ما از آن موانع عبور کنیم . خیلی هم شدید برخورد می کردند . ما هم با همه کوچکی همه تمرینها را انجام می دادیم . 

3 روز آنجا بودیم . شهید قربانی با ما صحبت کرد و ما را قانع کرد که هنوز برای شما زود است ، پذیرفتیم و ما را به طبر برگرداندند .